درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ

... می دانی اولین بوسه ی جهان چه طور كشف شد ؟
دست هاش تا آرنج گلی بود گفت: در زمانهای بسیار قدیم ، زن و مردی پینه دوز ، یک روز به هنگام کار بوسه را کشف کردند. مرد دستهاش به کار بود ، تکه نخی را با دندان کند. به زنش گفت بیا این را از لب من بردار و بیانداز. زن هم دستهاش به سوزن و وصله بود. آمد که نخ را از لبهای مرد بردارد، دید دستش بند است، گفت چه کار کنم، ناچار با لب برداشت، شیرین بود، ادامه دادند......!

نوشته شده توسط :afsonvash h
جمعه 12 اسفند 1390-09:39 ق.ظ

تو ای وحشی غزال و هر قدم از من رمیدنها

من و این دشت بی پایان و بی حاصل دویدنها

تو ای وعده و فارغ ز من هر شب بخواب خوش
من و شبها و درد انتظار و دل تپیدنها

نصیحت های نیک اندیشیت گفتیم و نشنیدی
چها تا پیشت اید زین نصیحت ناشنیدنها

پر و بالم به حسرت ریخت در کنج قفس اخر
خوشا ایام ازادی و در گلشن دویدنها

کنون در من اگر بیند بخواری و غضب بیند
کجا رفت ان بروی من بشوق از شرم دیدنها

تغافلهای او در بزم غیرم کشته بود امشب
نبودش سوی هاتف گر ان دزدیده دیدنها!!!!


نوشته شده توسط :afsonvash h
سه شنبه 9 اسفند 1390-07:55 ب.ظ

تصویر ها در اینه ها نعره می کشند

ما را ز چارچوب طلایی رها کنید
ما در جهان خویشتن ازاد بوده ایم


دیوارهای کور کهن ناله می کنند
ما را  چرا به خاک اسارت  نشانده اید؟
ما خشتها به خامی خود شاد بوده ایم.


تک تک ستارگان/همه با چشمای تر
دامان باد را به تضرع گرفته اند
کای باد!ما ز روز ازل این نبوده ایم
ما اشکهایی از پی فریاد بوده ایم


غافل/که باد نیز عنان شکیب خویش
دیریست کز نهیب غم از دست داده است
گوید که ما/بگوش جهان/باد بوده ایم


من باد نیستم
اما همیشه تشنه ی فریاد بوده ام
دیوار نیستم
اما اسیر پنجه ی بیداد بوده ام
نقشی درون اینه ی سرد نیستم
زیرا هر انچه هستم/بیدرد نیستم


اینان  به ناله/اتش درد نهفته را
خاموش ینند و فراموش میکنند
اما من ان ستاره ی دورم که ابها 
خونابه ای چشم مرا نوازش میکنند


نوشته شده توسط :afsonvash h
پنجشنبه 4 اسفند 1390-05:24 ب.ظ

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد!

همه اندیشه ام اندیشه ی فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
هوا ارام...شب خاموش.راه اسمان ها باز...
خیالم چون کبوترهای وحشی میکند پرواز...
رود انجا که میبافند کولیهای جادو گیسوی شب را
همان جاها/که شب ها در رواق کهکشانها  عود میسوزند/
همان جاها/ که اخترها/به بام قصرها مشعل میافروزند
همان جاها که پشت پرده ی شب دختر خورشید فردا را می ارایند
همین فردا که راه خواب من بسته است 
همین فردا که ما را روز دیدار است!
همین فردا که ما را روز اغوش و نوازشهاست........


نوشته شده توسط :afsonvash h
پنجشنبه 27 بهمن 1390-07:57 ب.ظ

پیکر تراش پیرم و با تیشه ی خیال

یک شب ترا ز مرمر شعر افریده ام
تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم
ناز هزار چشم سیه خریده ام


برقامتت که وسوسه ی شستشو در اوست
پاشیده ام شراب کف الودماه را
تا از گزند چشم بدت ایمنی دهم
دزدیده ام ز چشم حسود/نگاه را


تا پیچ و تاب قد ترا دلنشین کنم
دست از سر نیاز بهر سو گشوده تم
از هر زنی/تراش تنی وام کرده ام
از هر قدی/کرشمه ی رقصی ربوده ام


اما تو چون بتی که به بت ساز ننگرد
در پیش پای خویش بخاکم فکنده ای 
مست از می غروری و دور از غم منی
گوئی دل از کسی که ترا ساخت/ کنده ای



هشدار!زانکه در پس این پرده ی نیاز
ان بت تراش بلهوس چشم بسته ام
یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند
بینند سایه ها که ترا هم شکسته ام


نوشته شده توسط :afsonvash h
یکشنبه 16 بهمن 1390-08:58 ب.ظ

ای بر سر بالینم افسانه سرا دریا

افسانه ی عمری تو/ باری به سر ا دریا

ای اشک شبانگاهت ائینه ی صد اندوه
ای ناله ی شبگیرت اهنگ عزا دریا

با کوکبه ی خورشید در پای تو میمیرم
بردار به بالینم دستی بدعا دریا

امواج تو نعشم را افکنده در این ساحل
دریاب مرا دریا/دریاب مرا دریا

زان گمشدگان اخر با من سخنی سر کن
تا همچو شفق بارم خون از مز:هگان دریا

چون من همه اشوبی در فتنه ی این طوفان 
ای هستی ما یکسر اشوب و بلا دریا

با زمزمه ی باران در پیش تو میگریم
چون چنگ هزار اوا پر شور و نوا دریا

تنهای و تاریکی اغاز کدورتهاست
خوش/وقت سحر خیزان وان صبح و صفا دریا

بردار و ببر دریا/ این پیکر بیجان را
در سینه ی گردابی سپار و بیا دریا

تو مادر بی خوابی / من کودک بی ارام 
لالایی خود سر کن از بهر خدا /دریا

دور از خس و خاکم کن موجی زن و پاکم کن
وین قصه مگو با کس کی بود و کجا...؟دریا...!


نوشته شده توسط :afsonvash h
شنبه 8 بهمن 1390-04:15 ب.ظ

امروز میخوام براتون کتاب خون واقعی رو بزارم که جلد اولش رو سایت افسانه ها ترجمه کرده داستان در مورد دختری هست میتونه ذهن افراد رو بخونه به همین خاطر تا حالا نتونسته با کسی رابطه داشته باشه تا این که سرو کله یه خون اشام پیدا میشه و ........
ادامه مطلب

نوشته شده توسط :afsonvash h
جمعه 7 بهمن 1390-10:44 ق.ظ

اینم از کتاب چهارم اراگون که سایت رهگذار در حال ترجمه اون هست امیدوارم از خوندنش لذت ببرید
ادامه مطلب

نوشته شده توسط :afsonvash h
یکشنبه 2 بهمن 1390-11:33 ق.ظ

ما چون دو دریچه روبروی هم

 

اگاه ز هر بگومگوی هم.

 

هر روز سلام و پرسش و خنده

 

هر روز قرار روز اینده.

 

عمر اینه ی بهشت. اما....آه

 

بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه

 

اکنون دل من شکسته و خسته ست

 

زیرا یکی از دریچه ها بسته ست

 

نه مهر فسون/نه ماه جادو کرد.

 

نفرین به سفر/ که هر چه کرد او کرد.



نوشته شده توسط :afsonvash h
شنبه 1 بهمن 1390-07:10 ب.ظ

خلاصه داستان : لیزا دراگومیر آخرین بازمانده نسل داراگومیرها دارای قدرتی خاص در بین نژاد خود می باشد و نگهبان او "رز" برای محافظت او از دست کسانی که به این قدرت خاص علاقه مند بودند او را از محلی که در آن تحصیل میکردند فراری میدهد اما با پیدا نمودن آنها توسط نگهبانان آکادمی مجبور به بازگشت میشوند.

 


ادامه مطلب

نوشته شده توسط :afsonvash h
شنبه 24 دی 1390-08:39 ب.ظ

.سلامت را نخواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است

کسی سر برنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک لغزان ست

وگر دست محبت سوی کس یاری

به اکراه اورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان ست

 

نفس کز گرماه سینه ات اید برون /ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.

نفس کاینست/ پس دیگر چه داری چشم

ز چسم دوستان دور یا نزدیک؟

 

مسیحای جوانمرد من!ای ترسای پیر پیرهن چرکین؟

هوا بس ناجوانمردانه سرد است....ای...

دست گرم و سرت خوش باد!

سلامم را تو پاسخ گوی /در بگشای!

 

منم من/میهمان هر شبت/لوای وش مغموم

منم من/سنگ تیپا خورده ی رنجور.

منم /دشنام  پست افرینش/ نغمه ناجور.

 

نه از رویم /نه از زنگم . همان بیرنگ بی رنگم.

بیا بگشای در/ بگشای/ دلتنگم.

حریفا !میزبانا!میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد.

تگرگی نیست/ مرگی نیست.

 صدایی گر شنیداری/ صحبت سرما و دندان ست.

 

من امشب امدستم وام بگزارم

حسابت را کنار جام بگزارم.

چه میگویی که بیگه شد/ سحر شد/بامداد امد؟

فریبت میدهد/بر اسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.

حریفا ! گوش سرما برده است این/ یادگار سیلی سرد زمستان ست.

و قندیل سپهر تنگ میدان/ مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندوه /پنهان است.

حریفا !رو چراغ باده  را بفروز/شب با روز یکسان است.

 

سلامت را نخواهند پاسخ گفت.

هوا دلگیر/ در بسته /سرها در گریبان/ دستها پنهان

نفسها ابر/ دلها خسته و غمگین

درختان اسکلتها بلور اجین

زمین دلمرده سقف اسمان کوتاه

غبار الود مهر و ماه

زمستان ست.



نوشته شده توسط :afsonvash h
شنبه 24 دی 1390-06:51 ب.ظ

میخوام امروز براتون البومی از شکیرا رو بزارم امیدوارم ازش لذت ببرید
ادامه مطلب

نوشته شده توسط :afsonvash h
چهارشنبه 21 دی 1390-01:51 ب.ظ